باد و آفتاب

روزي آفتاب و باد ، با هم گفتگو مي كردند .

كم كم  صحبتشان به يك اختلاف نظر رسيد .

آنها هر كدام تصور مي كردند كه از ديگري قويتر اند .

هر كدام از كارهاي بزرگشان صحبت مي كردند  و سعي مي كردند كه ديگري را راضي كند كه حرف او را بپذيرد . كم كم اين اختلاف نظر بيشتر شد .

يكباره مرد رهگذري را ديدند .

با هم قرار گذاشتند كه از مرد بخواهند تا بين آن دو داوري و قضاوت كند .

مرد به آنها گفت : خوب بهتر است شما را امتحان کنم (بيازمايم) . او گفت هر كدام از شما ها بتواند کورتی مرا از تن من در آورد ، او قويتر است .

اول باد شروع كرد .

آفتاب  پشت ابرهارفت تا مزاحم باد نباشد .

باد شروع به وزيدن كرد . مرد کورتی اش را محكم گرفت .

باد تندتر و بيشتر وزيد ، ولي هرچه باد بيشترمي شد . مرد محكمتر لباسش را مي گرفت تا باد آنرا نبرد .

باد از وزيدن ايستاد ، خسته به كناري رفت . نوبت آفتاب رسيد تا خودش را بيازمايد .

آفتاب از پشت ابر بيرون آمد و درخشيد .

 درخشنده تر از هميشه مي درخشيد  . هوا گرم و گرمتر شد . مرد از گرمی زياد خسته شده بود . ديگر نمي توانست در زير آن آفتاب داغ ، کورتی اش را تحمل كند .

و مجبور شد كه کورتی اش را در آورد .

و به اين ترتيب آفتاب در مسابقه کامياب شد و ثابت کرد که قدرتش بيشتر است.

Ansvarig för sidan: r.ghafori@chello.se
Webmster
:aman.salam@comhem.se
Senast uppdaterad:
den 30 mars 2006 23:15:11