راز شکست ناپذيری

پيرمرد احساس ميكرد كه ديگر روزهاي آخر عمرش رسيده است و به زودي از اين دنيا خواهد رفت.

روزي دو پسر جوانش را نزد خود فرا خواند . به آنها گفت : ديگر زمان مرگ فرارسيده است وليكن بايد يكي از مهمترين تجربه هاي زندگيم را به شما بگويم .

بعد دستور داد چند بسته از شاخه هاي درخت براي او بياورند .

بعد به هركدام از پسرانش يك شاخه داد و از آنها خواست تا آن را بشكنند .

 

پسرها از كار پدرشان چيزی نفهميدند. ولي به امر پدر شاخه را در دست گرفتند .

اولي گفت : بيينيد پدر ، و بعد شاخه را براحتي از مابين دو نيم كرد .

پسر دوم گفت : اين کار بسيار آسان است . و به راحتي شاخه درخت را شكست .

بعد پدر چند شاخه را باهم  به آنها داد و از آنها خواست كه آنها را همزمان بشكنند .

اينبار كار سخت بود و ديگر آن شاخه های باريك درخت براحتي قابل شكستن نبودند .

 

پدر گفت : شما هر كدام به تنهايي بمانند همين شاخه نازك درخت هستيد و هر كسي مي تواند به راحتي شما را از بين ببرد ولي اگر شما با هم متحد باشيد ديگر هر كسي نمي تواند براحتي شما را در هم بشكند .

اين پند را هميشه به ياد داشته باشيد كه اين برترين تجربه زندگي من ، در اين سالهای دراز بوده است .

Ansvarig för sidan: r.ghafori@chello.se
Webmster
:aman.salam@comhem.se
Senast uppdaterad:
den 31 mars 2006 00:40:02