|
راز شکست ناپذيری

پيرمرد احساس ميكرد كه ديگر روزهاي آخر عمرش رسيده است و به زودي از
اين دنيا خواهد رفت.
روزي دو پسر جوانش را نزد خود
فرا خواند . به آنها گفت : ديگر زمان مرگ فرارسيده است وليكن بايد يكي
از مهمترين تجربه هاي زندگيم را به شما بگويم .
بعد
دستور داد چند بسته از شاخه هاي درخت براي او بياورند .
بعد به هركدام از پسرانش يك شاخه داد و از آنها خواست تا آن را بشكنند
.

پسرها
از كار پدرشان چيزی نفهميدند. ولي به امر پدر شاخه را در دست گرفتند .
اولي
گفت : بيينيد پدر ، و بعد شاخه را براحتي از مابين دو نيم كرد .
پسر
دوم گفت : اين کار بسيار آسان است . و به راحتي شاخه درخت را شكست .
بعد
پدر چند شاخه را باهم به آنها داد و از آنها خواست كه آنها را همزمان
بشكنند .
اينبار كار سخت بود و ديگر آن شاخه های باريك درخت براحتي قابل شكستن
نبودند .

پدر
گفت : شما هر كدام به تنهايي بمانند همين شاخه نازك درخت هستيد و هر
كسي مي تواند به راحتي شما را از بين ببرد ولي اگر شما با هم متحد
باشيد ديگر هر كسي نمي تواند براحتي شما را در هم بشكند .
اين پند را هميشه به ياد داشته باشيد كه اين برترين تجربه زندگي من ،
در اين سالهای دراز بوده است . |