صلح حيوانات

داستان کوتاه برای کودکان و نوجوانان

 

مزرعهء بزرگي در كنار جنگل قرار داشت . اين مزرعه پر از مرغ و خروس بود . يك روز روباهي گرسنه تصميم گرفت با حقه و چالبازی به مزرعه برود و  مرغ و خروسي شكار كند .

رفت و رفت تا به پشت کتاره هاي مزرعه رسيد . مرغها با ديدن روباه فرار كردند و خروس هم روي شاخه درختي پريد .

روباه گفت : صداي قشنگ شما را شنيدم براي همين نزديكتر آمدم تا بهتر بشنوم ، حالا چرا بالاي درخت رفتي ؟

خروس گفت : از تو مي ترسم و بالاي درخت احساس امنيت مي كنم .

روباه گفت : مگر نشنيده اي كه سلطان حيوانات (شير) دستور داده كه از امروز به بعد هيچ حيواني نبايد به حيوان ديگر آسيب برساند .

خروس گردنش را دراز كرد و به دور نگاه كرد

روباه پرسيد : به كجا نگاه مي كني ؟

خروس گفت : از دور حيواني به اين سو مي دود و گوشهاي بزرگ و دم دراز دارد . نمي دانم سگ است يا گرگ ! 

روباه گفت : با اين نشاني ها كه تو مي دهي ، سگ بزرگي به اينجا مي آيد و من بايد هر چه زودتر از اينجا بروم .

خروس گفت : مگر تو نگفتي كه سلطان حيوانات دستور داده كه حيوانات همديگر را اذيت نكنند ، پس چرا ناراحتي ؟

روباه گفت : مي ترسم كه اين سگ دستور را نشنيده باشد . !  و بعد پا به فرار گذاشت .

و بدين ترتيب خروس از دست روباه خلاص شد . 

برگرفته از صفحهء کتابخانهء کودکان

Ansvarig för sidan: r.ghafori@chello.se
Webmster
:aman.salam@comhem.se
Senast uppdaterad:
den 31 mars 2006 00:41:47